* * *
شب خواب پدرش را ديد ،داشت از كنار كوچه باغ نزديك خانه يشان عبور مي كرد ؛صدايش كرد ،او هم برگشت وبه چشمهايش خيره شد ،نگاهش انقدر شيرين بود كه ميخواست آن لحظه تا ابد ادامه يابد .صبح كه بيدار شد ،رفت عكس پدرش را از روي تاقچه برداشت وبه آن خيره شد ولي آن كسي كه ديشب در خواب ديده بود بيشتر شبيه كاوه بود تا پدرش ؛شايد دليلش اين بود كه او حتي يك بار هم پدرش را نديده بود و او از وقتي خودش را شناخته،كاوه را پدر نداشته اش مي دانست.
* * *
وقتي به اداره رسيد ساعت ده بود، آ قاي صادقي توي راهرو داشت با يكي از كارمندان صحبت مي كرد ؛اما وقتي نگاهش به او افتاد سريع صحبتش را قطع كرد وگفت :
-صبح بخير آقاي علوي ....خوب ناهار رو هم با خانواده صرف مي كردين بعد تشريف مي آورديد...
ته دلش به زمين و زمان فحش مي داد :
مرديكه ...خودش هر روز دير مياد سر كار ...حالا آبروي منو مي بره شيطونه ميگه...
-حالا ديگه بفرماييد سر كارتون چند نفر از صبح اومدن منتظر شمان...
* * *
ساعت دو از آموزشگاه خارج شد ؛ پنجشنبه ها چون زودتر كارش تمام مي شد ،به آسايشگاه جانبازان شيميايي مي رفت ؛جايي كه دوستانش داشتند نفس هاي آخر را مي كشيدند ؛يكبار خورشيد را هم آورد ،اما او با ديدن اين صحنه هاي دلخراش وشنيدن سرفه هاي خشك آزارنده تاب نياورد و آنجا را ترك كرده بود.
* * *
داشت چرت ميزد كه صداي در او را به خودش آورد .سريع خودش را مرتب كرد وگفت:
-بفرماييد داخل...
همان مردي بود كه ديروز عكس را آورد و از او خواسته بود ،صاحبش را پيدا كند .
-سلام خسته نباشيد...
-سلام عليكم ،بفرماييد بشينيد...
-در مورد عكسي كه ديروز آوردم مزاحم شدم ...
-بله ،يادم هست ...
-خوب توانستيد صاحب عكس را پيدا كنيد؟
-من نمي دونم با اين اطلاعات كم ميشه كاري كرد يا نه...
-راستش اين عكس رو برادر جانبازم پيش از مرگش بهم داد ،اون خيلي به گردن من حق داشت ولي تا وقت مرگش از من كاري نخواسته بود ،به همين خاطر من تصميم دارم آخرين خواسته ي برادرم رو اجرا كنم . برادرم به من گفت كه يكي از جانبازا توي شهر تهران نامه اي بهش داده وازش خواسته اونو به دست دوستش برسونه كه خونه شون توي گيلانه و توي اين عكس كنارش وايساده ...من ديروز از تهران اومدم ؛تا صاحب عكسو پيدا كنم...
-خوب اسم گيرنده ي نامه چيه ؟
-مشكل همين جاست برادرم اسم اون جانباز رو گفت اما ...
بغضي كه به زور در گلو نگهش داشته بود ،تركيد.بعد با صداي بريده بريده گفت:
-ديگه نتونست... ادامه بده... دستم رو ..فشرد و...جون داد ...هيچ وقت يادم نميره...
آقاي علوي كه انگار اصلا متوجه حال او نبود بي تفاوت پرسيد:
-خوب اسم اون جانباز چي بود ؟
مرد كه داشت به حال خودش باز مي گشت؛بعد از كمي مكث گفت:
-سينا رستگار
-خوب شما اينجا باشين من الان برمي گردم...
مرد با سر حرف آقاي علوي را تاييد كرد اما او بدون توجه به عكس العمل طرف مقابلش، اتاق را ترك كرد .
بعد از نيم ساعت درحالي كه مرد از انتظار خسته شده بود ؛آقاي علوي وارد شد ،اما از علت تاخيرش هيچ چيزي نگفت و معذرت خواهي هم نكرد .
- شما ميدونيد برادرتون كي سينا رستگارو ملاقات كرده؟
-دقيقا نميدونم ،اما احتمالا دو سه سال بعد از پايان جنگ بوده...چطور؟ چيزي شده؟
- اشتباه ميكنيد سينا رستگار سه سال پيش از پايان جنگ شهيد شده...
-ممكن نيست ! يعني شما نميتونيد تو پيدا كردن دوست آقاي رستگار به من كمك كنيد؟
حوصله ي جواب دادن نداشت ،مي خواست مرد را دست بسر كند.با خودش فكر ميكرد اين مرد از رفتار خوب او سوء استفاده كرده ويك ساعت وقتش را گرفته است.
* * *
صندلي پلاستيكي را از زير سايه بان بيرون كشيد وگذاشت كنار قفس پرنده ها كه بالاي بوته ي گل سرخ روي ديوار نصب شده بود.دلش گرفته بود بيشتر از هميشه اما نميدانست دليلش چيست.مادرش آمد توي حياط وبا لحن مهربان هميشگي اش گفت:
-دخترم چيزي شده ؟
-نه...
-اگه دوست داري پاشو برو خونه ي عمو كاوه،چند بسته نون سنگك آماده كردم ،گذاشتم تو يخچال اونارم براش ببر ...
اين بهترين كاري بود كه ميتوانست بكند چون هميشه كاوه چيزي در چنته داشت كه حال او را عوض كند.
* * *
يك ساعتي مي شد كه به خانه رسيده بود و مثل پنجشنبه هاي ديگر حالش خوش نبود ،وقتي از آسايشگاه مي آمد تا چند ساعت توي شوك بود ؛هيچ كس مثل او نمي توانست تلخي روزگار اهالي آسايشگاه را بفهمد ؛كساني كه با عشق تا پاي جان رفته بودند و اينك در لحظات شمارش معكوس نفس هايشان به پوچي رسيده بودند ؛هنوز هم اگر درد مي گذاشت عاشق بودند ،همه ي وجودشان عشق بود ؛اما دريغ كه درد لحظه اي امانشان نمي داد .در فكر بود كه صداي خورشيد را شنيد
-عمو كاوه كجايي ؟
-تو اتاقم صابخونه...
خورشيد پاكتي كه در دست داشت را توي فريزر گذاشت و توي اتاق خواب رفت.
-سلام عمو
كاوه در حاليكه از روي تخت بلند مي شد گفت :
-سلام ، شما كجا ،اينجا كجا؟
-عمو ! ميرما ...
-چي شده انقد نازك نارنجي شدي؟ ادامه دارد...
+ نوشته شده توسط پگاه در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 و ساعت
22:32 |