تبليغاتX
قصه ی نگفته

1. .لبخند جذابتان می کند..

همه ما به سمت افرادیکه لبخند می زنند کشیده می شویم. لبخند یک کشش و جذبه فوری ایجاد می کند. دوست داریم نسبت به آنها شناخت پیدا کنیم..

2.. لبخند حال و هوایتان را تغییر می دهد..

دفعه بعدی که احساس بی حوصلگی و ناراحتی کردید، لبخند بزنید. لبخند به بدن حقه می زند..

3. .لبخند مسری است..

لبخند زدن برایتان شادی می آورد. با لبخند زدن فضای محیط را هم شادتر می کنید و اطرافیان را مانند آهن ربا به سمت خود می کشید..

4. لبخند زدن استرس را از بین می برد..

وقتی استرس دارید، لبخند بزنید. با اینکار استرستان کمتر می شود و می توانید برای بهبود اوضاع وارد عمل شوید..

5. لبخند زدن سیستم ایمنی بدن را تقویت می کند..

به این دلیل عملکرد ایمنی بدن تقویت می شود که شما احساس آرامش بیشتری دارید. با لبخند زدن از ابتلا .به آنفولانزا و سرماخوردگی جلوگیری کنید.

6.. لبخند زدن فشارخونتان را پایین می آورد..

وقتی لبخند می زنید، فشارخونتان به طرز قابل توجهی پایین می آید. لبخند بزنید و خودتان امتحان کنید.

7.. لبخند زدن اندورفین، سروتونین و مسکن های طبیعی بدن را آزاد می کند.

تحقیقات نشان داده است که لبخند زدن با تولید این سه ماده در بدن باعث بهبود روحیه می شود. می توان گفت لبخند زدن یک داروی مسکن طبیعی است.

8.. لبخند زدن چهره تان را جوانتر نشان می دهد..

عضلاتی که برای لبخند زدن استفاده می شوند صورت را بالا می کشند. پس نیازی به کشیدن پوست صورتتان ندارید، سعی کنید همیشه لبخند بزنید.

9.. لبخند زدن باعث می شود موفق به نظر برسید..

به نظر می رسد که افرادیکه لبخند می زنند اعتماد به نفس بالاتری دارند و در کارشان بیشتر پیشرفت می کنند..

10. لبخند زدن کمک می کند مثبت اندیش باشید..

لبخند بزنید.. حالا سعی کنید بدون از بین رفتن آن لبخند به یک مسئله منفی فکر کنید. خیلی سخت است. وقتی لبخند می زنیم بدن ما به بقیه بدن پیغام می فرستد که "زندگی خوب پیش می رود". پس با لبخند زدن از افسردگی، استرس و نگرانی دور بمانید.   پس....همیشه لبخند بزنید

+ نوشته شده توسط پگاه در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 و ساعت 19:31 |
سفری تا ابدیت            باید امشب بروم
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت

من به اندازه یک ابر دلم میگیرد
وقتی از پنجره می بینم حوری
دختر بالغ همسایه
پای کمیابترین نارون روی زمین
فقه می خواند

چیزهایی هم هست لحظه هایی پر اوج
مثلا شاعره ای را دیدم
آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم گذاشت

و شبی از شب ها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور چند ساعت راه است ؟

باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را
که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست ...

سهراب
+ نوشته شده توسط پگاه در یکشنبه هجدهم اسفند 1387 و ساعت 21:14 |

 

آنقدر اشکهایم را فرو خورده ام

که امروز سیلی شده خروشان در جانم

شوری- اشک تنها بر عطشم خواهد افزود

عطشی که ریشه در جانم دارد

عطش عشق...

+ نوشته شده توسط پگاه در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 و ساعت 12:32 |
منم پرنده ای شکسته پر

در انتهای کوچه ای که مرگ هم از آن گذر نمیکند

نشسته در سکوت مرگبار زندگی

پرنده ای که خسته است و

بال پر گشودنش شکسته است

منم همان پرنده ای

که درد بال اوست

مرگ سایه اش

و گور اوست آسمان

منم صدای خسته ای

که میتوان شکست از شنیدنش

منم همان ترانه ای

که در سکوت عابران، نهفته است

ترانه ای که مرده است

در انتظار یک زبان، برای خواندنش

و یک دو گوش نیمه هوشیار

 برای اندکی شنیدنش

 منم پرنده ای شکسته پر

نشسته بر سکون شاخه های خشک زندگی

منم پرنده ای که مرده در هجوم بادهای خستگی

در انتهای کوچه ای که مرگ هم از آن گذر نمیکند

........

+ نوشته شده توسط پگاه در شنبه چهاردهم دی 1387 و ساعت 9:56 |

تسکین دردهایم ...

خوب می دانم نوشتن است

اما چگونه؟ از کجا؟

وقتی تمام قافیه ها کهنه گشته اند ...

وقتی تمام ردیف ها ردیف شده اند

 در شعر شاعران پیش از من.

وقتی زمانه ی درد پرور من

شاعر پرور نیست ...

وقتی قلم کوچکم را

 به زنجیر کشیده اند...

وقتی که من، یک شاعر خسته

باید فرزند زمانه ی خود باشم...

وقتی تمام آنچه منم

شعر را می شکند...

چه کنم؟چه کنم...؟

منی را که به جز شاعر

هیچ نمی تواند باشد

به جز سرودن

هیچ کاری بلد نیست...  

 

+ نوشته شده توسط پگاه در جمعه دهم آبان 1387 و ساعت 18:47 |

در مورد مردان نمکی سرچی کردم و خلاصه اش را برای شما قرار دادم...

تاكنون جسد 6 انسان نمکی از معدن نمک چهرآباد کشف شده است. نخستين جسد معروف به "مرد نمكي" ‪ درزمستان سال 1372، مرد نمكي 2 و 3 به صورت اتفاقي و طي كار باطله برداري بولدوزر توسط معدن كاران در سال 1383، مردان نمکی 4 و 5 طی کاوش های باستان‌شناسی در سال‌های 1383 و 84 کشف شده‌اند. ششمين مرد نمكي نیز هنگام بارندگي‌هاي ماه خرداد سالجاری نمایان شد که به علت نداشتن مجوز کاوش دوباره با نمک پوشانده و مدفون شد.

از این مجموعه مرد نمكي 4 سالم ترين و كاملترين جسد نمكي بدست آمده از معدن چهر آباد محسوب می‌شود که عليرغم آسيب ديدگي به هنگام مرگ تقريبا بيشتر قسمت‌هاي بدن شامل مجموعه‌اي از استخوان‌ها و بافت نرم كه بر اثر از دست دادن آب بدن كاملا خشك شده سالم باقی مانده‌اند.

پيش از كاوش‌هاي باستان‌شناسی در سالهای 83 و 84 در این معدن نمك، براساس يافته‌هاي 12 سال پيش تصور بر اين بود كه معدن ، محل كشته شدن شاهزاده ساساني و يا نماينده هيأت حاكمه اقوام سكايي در سده 8 پيش از ميلاد بوده است؛ اما با كاوش هاي یاد شده مشخص شد كه همه موميايي‌هاي مكشوفه از معدن، كارگران و معدن كاراني بودند كه در نتيجه ريزش معدن و فرو ريختن ديواره ها و سقف و تونل‌ها كشته و مدفون شده‌اند.

طبق آزمايش‌هاي ساليابي كربن 14 مرد نمكي 3 ، 4 ، 5 ، مربوط به دوره هخامنشي با قدمت حدود 2300 سال و مرد نمكي 1 ، 2 ، مربوط به دوره اشكاني و اوايل ساساني ، با قدمت حدود 1800 سال قبل است. بر این اساس و با توجه به شواهد و مدارك موجود ، ريزش تونل‌هاي معدن چهر آباد ، دست كم دوبار و با فاصله زماني حدود 500 سال رخ داده است .

طبق آخرين بررسي‌هاي صورت گرفته روي مرد نمكي 4، احتمال مي رود كه اين جسد متعلق به يك نوجوان با قد حدود 165 تا 170 سانتيمتر باشد.

ابوالفضل عالي، مسئول مطالعات مجموعه چهرآباد درباره يافته‌هاي اخير مرد نمكي مي‌گويد: «بعد از خاك‌برداري و پاك‌سازي جسد، علاوه بر شناسايي خنجر فلزي كه نوك آن از سر غلاف بيرون زده است، دو كوزه كوچك سفالي هم پيدا شده كه احتمالا محتوي روغني به عنوان ماده سوختي براي روشنايي بوده است.»

موميايي شامل سر و ساق و پاي سمت چپ آن است. اين موميايي‌ها، برخلاف موميايي‌هاي مصر باستان، تقريبا سالم مانده به طوري كه حتي چهره فرد به وضوح مشخص است.

سر جسد كه بخشي از شانه و استخوان ترقوه چپ آن را به همراه دارد، داراي مو و ريش بلند است. موها به جز ابرو كه قهوه‌اي تيره است به رنگ سفيد و زرد هستند.

ابوالفضل عالي" اعلام کرد:« بخشي از آسيب هاي وارد شده به اجساد مردان نمكي به خاطر بي توجهي مسئولان و ادامه بهره برداري از معدن در سال هاي گذشته بوده است.»   

برگرفته از:

فر ایران- خبرگزاری میراث فرهنگی- مردان نمکی- خبرنامه ی آفتاب-انجمن علمی دانشجویان تاریخ دانشگاه تهران

+ نوشته شده توسط پگاه در چهارشنبه یکم آبان 1387 و ساعت 18:33 |

روزی برای تو ! تولدت مبارک !

نمی دانم چرا ما آدم ها تولدمان را جشن میگیریم …چه فرقی است بین روزهای سال ؟شاید یک نوع خودشیفتگی باشد که در همه ی ما هست ؟شاید می خواهیم تظاهر کنیم که خیلی از آمدنمان و بودنمان در این دنیا راضی هستیم…اما اینکه آیا واقعا راضی هستیم یا نه …

تا  به حال شده یک روز صبح که مثل همیشه به سختی از خواب ناز بلند می شوید تا به دنبال زندگی بدوید از خودتان بپرسید که چرا زنده اید وزندگی می کنید ؟چرا می دوید و اصلا برای رسیدن به چه هدفی؟

من بارها این سوال را از خودم پرسیده ام واغلب بی جواب مانده ام …و گاهی خودم را با پاسخ های ساده سرگرم کرده ام!

به گمانم بیشتر آدم ها در مقابل چنین پرسش هایی ،سکوت می کنند یا بیهوده برای گفتن حرفهای تکراری تقلی می کنند؛اما همین آدم ها که اصلا نمی دانند چرا زندگی می کنند ،بدشان نمی آید روز تولدشان را جشن بگیرند.انگار این کار به شکل عادت درآمده … وقتی روز تولدت باشد اطرافیانت به تو تبریک میگویند اما هیچ کس از تو نمی پرسد آیا برای این آمدن وبودن خوشحالی…

 از طرفی روز تولد هر فرد ،فرصتی است برای جبران بی توجهی های دوستان نسبت به او...اما آیا این ابراز محبت های فشرده موثر است شک دارم. ..

 چرا این حرف ها را زدم ؟نمی دانم ؟اما یک چیز را خوب می دانم که اگر امروز تولد هر کسی جز خودم بود،ضمن تبریک تولدش ؛ اگر می دیدم چندان از زندگی راضی نیست، میگفتم :هیچ چیز مهم نیست جز اینکه امروز تو زنده ای و نفس می کشی پس می توانی از ساده ترین زیبایی ها لذت ببری و فردایت را زیباتر از امروزت کنی...تو میکل آنژ زندگی خودت هستی!

چون در این موارد من بهتر سخنرانی میکنم تا عمل...

+ نوشته شده توسط پگاه در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 و ساعت 0:15 |
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
.ابر با آن پوستین سرد نمناکش
.باغ بی برگی
روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش
ساز او باران ، سرودش باد
جامه اش شولای عریانیست
ور جز اینش جامه ای باید
بافته بس شعله ی زر تار پودش باد
گو بروید یا نروید هر چه در هر جا که خواهد یا نمی خواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نو میدان
چشم در راه بهاری نیست
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید
باغ بی برگی
خنده اش خونی است اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصل ها پاییز
 
-مهذی اخوان ثالث-
 
 پاییز هیچ حرف تازه ای برای گفتن ندارد
با این همه
هر گاه که از منبر بلند باد بالا می رود
درخت ها چه زود به گریه می افتند
-حافظ موسوی-
+ نوشته شده توسط پگاه در شنبه بیستم مهر 1387 و ساعت 20:21 |

هنوز هم آسمانیم

هر روز در رنگی

اما همیشه آبی آسمانیم

دیروز کودکی بودم آسمانی

از شهر زمین

امروز اگر بالیدم

اگر زمان گذشت

من همانم که بودم

دیروز برای یک جفت کفش

وامروز برای هدفی بزرگتر

اما هر روز برای شرافت

خواهم دوید

حتی جان خواهم داد

اما شرافتمند...

              ....خواهم رسید.... 

 

+ نوشته شده توسط پگاه در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 و ساعت 4:40 |

کودک پرسید جنگ چیست؟

مادربزگ بغض کرد اما هیچ نگفت...

پدربزرگ گفت :بی خانمان شدن،ویرانی...

مادر گفت :اشک وخون...

پدر گفت :دل بریدن ...

خواهر گفت:آژیر خطر،ترس،کابوس های همیشگی...

معلم گفت:مرگ انسانیت...

کودک ندانست جنگ چیست اما شب خواب دید دیو سیاهی میخواهد عروسکش را به زور از او بگیرد.

 

 

+ نوشته شده توسط پگاه در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 و ساعت 17:46 |

فیلم سینمایی گیس بریده به کارگردانی جمشید حیدری  وبا بازی گلشیفته فراهانی ،محمدرضا شریفی نیا،سارا خوئینی ها،مهدی فقیه، فهیمه راستگار،صدرالدین حجازی ، شهره لرستانی، امیررضا گیتی بان، محمد خسروی، یوسف پشندیی و پویا حیدری....بر اساس فیلمنامه ی حسن انصاریان ،محصول سال 2006  میباشد .

مریم دختر یک خانواده ی مرد سالار  ایرانیست ،خانواده ای که در آن صمیمیت و عشق جای خود را به بدبینی و خفقان داده (تا اینجا همه چیز مطابق واقعیت خانواده مردسالار است) اما چیزی که در این شرایط داستان میسازد ،اعتراض مریم به جای سکوت در برابر پدرش است و در این بین حضور معلمی که خود نیز طعم ستم را چشیده ،سیر این نابرابری را در سه نسل پی در پی نشان می دهد چرا که این معلم  سلامت جسمی خود را زیر شکنجه های پدرش از دست داده و با مادری زندگی میکند که او هم قربانی این بی عدالتی هاست و همین انگیزه قوی مانع  از این میشود  که اجازه دهد مریم قربانی دیگر این مردمحوری جامعه شود.

 

 ماجرای شکایت یک دختر از پدرش که موجب زندانی شدن او میشود ،موضوع جدیدی است که مولود افزایش آگاهی زنان جامعه ی ما نسبت به حقوق مسلم و قطعیشان است، قانون به مردان هر حقی داده باشد حق آسیب زدن به  زنان را نداده  است ،اما چگونه می توانیم از زنانی که خود پرورش یافته ی چنین فرهنگی هستند وبه طبع خود را از مردها پایین تر  می پندارند انتظار ایستادگی در برابر ظلم و پناه بردن به قانونی که خود نیز در این بی عدالتی کم تقصیر نیست را داشته باشیم .

تفاوت وتضاد شخصیت ها در این فیلم قدرت داوری بیننده را افزایش می دهد که در دو مورد بارزتر است:

1-پیرمردی (مهدی فقیه)که تصویر زیبایی از یک پدر مهربان ترسیم میکند در مقابل شخصیت پدر مریم(محمدرضا شریفی نیا)

2-حضور زنان جامعه ی سنتی ونا آگاه به حقوق خود که در ادامه ی  اینگونه بی عدالتی نقش دارند در برابر معلم مریم ومادرش(فهیمه راستکار)

گرچه منتقدان روی خوشی به این فیلم نشان نداده اند،اما من به عنوان یک بیننده ی علاقه مند ،به همه ی شما و به ویژه به خانمها پیشنهاد میکنم حتما ین فیلم را ببینید،این فیلم حرفهای خوبی برای گفتن دارد اگرچه شاید کمی در ابلاغ پیامهایش دچار ضعف شده باشد.

+ نوشته شده توسط پگاه در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 و ساعت 19:0 |

فيلم سينمايي سازدهني به كارگرداني امير نادري و تهيه كنندگي كانون پرورش فكري كودكان ونوجوانان تهیه شده است.امیر نادری به خاطر فیلم های دونده،آب،خاک وساز دهنی یکی ازفیلمسازان موج نو سینمای کلاسیک ایران محسوب میشود. اين فيلم تحسين شده محصول سال 1352 است .«ساز دهني» ماجرای زندگی امیروست پسرکی شاد وپر انرژی که یک پای دعوا، میان هم سن وسالان خودش به حساب می آید.عبدالله هم همان صاحب سازدهنی است و علاقه ی بچه های بندر از جمله امیرو به ساز او باعث شده به هر صورتی رضایت او را جلب کنند تا تنها برای چند لحظه ساز دهنی را به آنها بدهد.

ساز دهنی تنها ماجرای ساده ی فقر وخواسته های کودکانه ی امیرو نیست ،سازدهنی داستان همیشگی تاریخ است ،سازدهنی همان ابزار حکومت هاست برای حکومت بر مردم،سازدهنی دلیلیست برای لگد کوب شدن شرافت انسانها... فیلم سینمایی سازدهنی داستان شکل گیری یک انقلاب مردمی است برای احیای شرافت لکه دارشده یشان…

در پایان داستان امیرو که طی فیلم به گونه های مختلف مورد تحقیر عبدالله واقع شده ،با شنیدن حرفهای مادرش به خودش می آید وبرخلاف گذشته که به عبدالله کولی می داده وحتی برای جلب رضایت او ادای میمون در آورده ،برای اعاده شخصیت  بر باد رفته اش ،به عبدالله حمله می کند و شروع به کتک زدن او می کند ،سایر بچه ها هم که دل خوشی از عبدالله ندارند با امیرو همراه می شوند.

 صحنه ی آخر فیلم نقطه اوج احساسات اعتراض گونه ی امیروست،جایی که او با نهایت نفرت سازدهنی را به داخل آب دریا پرتاب میکند.

 نمی دانم شاید خیلی این فیلم را استعاری به حساب آورده ام و به شما حق می دهم که نظر مرا نپذیرید ،اما اگر حتی کارگردان فیلم هم بگوید ،چنین منظوری نداشته، نخواهم پذیرفت.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پگاه در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 و ساعت 15:3 |

فیلم سینمایی ماشین مخوف در سال 2005  به کارگردانی پیتر سگال تهیه شده است .داستان فیلم درمورد" پل کرو"بازیکن مشهور فوتبال آمریکایی است که نقش اورا" آدام سندلر" به خوبی ایفا کرده ،این فیلم در کنار لبخندی که بر لبان شما مینشاند حرفهایی هم برای گفتن داردکه قابل توجه است.

قسمت عمده ماجرای فیلم در یک زندان می گذرد ،زندانی که در آن تمام حقوق انسانی زندانیان توسط نگهبانان زیر پا گذاشته می شود . شروع قصه از جاییست که -پل کرو- به دلیل تقلب در نتیجه ی بازی و دزدیدن ماشین همسرش زندانی می شود. اوبه محض ورود به زندان توسط نگهبانان مورد آزار قرار می گیرد ،البته این وضع برای زندانیان عادی است ودر مورد همه ی متهمان یکسان.

"واردن هیزن" - رئیس زندان - برای تبلیغات سیاسی جهت پیروزی در انتخابات وکسب محبوبیت نزد مردم –پل- را وادار می کند که در مدت کوتاهی از زندانیان یک تیم تشکیل دهد تا با تیم نگهبانان زندان که با امکانات زیاد دائما در حال تمرین هستند مسابقه دهد تا به این وسیله فضای زندان را فضائی سالم وآزاد نشان دهد.از گفتن ادامه ماجرا که تلاشهای پل کرو برای تشکیل تیم از میان زندانیان است ،صرف نظر کرده و پیشنهاد میکنم خودتان به تماشای این فیلم بنشینید.

 درمیان فیلم پیرمردی به نام" اسکیچی "با کرو همراه میشود او به دلیل مشتی که به- هیزن- زده، به بیست وپنج سال حبس بیشتر محکوم شده است اما با این حال او پشیمان نیست وبه- کرو- میگوید:(( تمام لحظات این سالها برایم لذت بخش است. ))

زندانی که پل کرو در آن زندانی شده بی شباهت به جامعه ی ما نیست ،جامعه ای که اعضایش به نا برابری عادت کرده اند، جامعه ای که مردمش کلاهشان رامحکم گرفته اند تا باد آن را نبرد وبا همدیگر کمترین پیوستگی ندارند ،درحالیکه در صورت اتحاد می توانند لااقل حقوق اساسی خود را باز پس گیرند.

 

+ نوشته شده توسط پگاه در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 و ساعت 17:0 |
 

روزی دشنه ای در دست انتقام خواهم گرفت و بغض فروخورده ی سالیان را خواهم جوشاند از چشمه ی چشمانم ،روزی فریاد خواهم کرد دردهای روزگاران را، روزی نعره خواهم کرد ستم های رفته در دوران را، روزی خواهم آمدبا قلبی که پر از عشق بود واینک جایگاه سخت ترین کینه هاست، روزی خواهم کشت شادی آنکه شادی جوانیم کشت ،روزی خواهم گریست بر دوستان دشمن…

 آنروز خنجری را در سینه ی پر مهرم فرو خواهم کرد و با خونش خواهم نوشت،

هنوز عاشقم گرچه عشق مرده است….

 

+ نوشته شده توسط پگاه در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 و ساعت 22:36 |

خدا جون مچكريم كه چشم دادي بهمون

واسه گريه كردنو ديدن اين دنياي زشت

مرسي كه پا به ما دادي واسه ي سگ دو زدن

واسه گشتن تو جهنم دنبال راه بهشت

آخ كه شكرت اي خدا واسه جهان به اين بدي

چي مي شد اگه تو دست به ساختنش نميزدي

خداجون ممنون از اينكه دو تا دست دادي به ما

تا اونارو  رو به هر مترسكي دراز كنيم

خداجون مرسي از اين دلي كه تو سينمونه

ميتونيم دل يكي ديگرو بازيچه كنيم

 آخ كه شكرت اي خدا واسه جهان به اين بدي

چي مي شد اگه تو دست به ساختنش نميزدي

خداجون ممنون از اينكه دو تا دست دادي به ما

تا اونارو  رو به هر مترسكي دراز كنيم

خداجون مرسي از اين دلي كه تو سينمونه

ميتونيم دل يكي ديگرو بازيچه كنيم

آخ كه شكرت اي خدا واسه جهان به اين بدي

چي مي شد اگه تو دست به ساختنش نميزدي

 

+ نوشته شده توسط پگاه در شنبه نهم شهریور 1387 و ساعت 16:25 |

گاهي ساده ترين واژه ها برايم نا آشنا مي شوند ،زندگي هم واژه ي آشنايي است كه با كمي تعمق در باره ي آن غير قابل تعريف مي شود؛زندگي چيست ؟ خوشحال مي شوم نظر شما  را ه در اين مورد بدانم.

+ نوشته شده توسط پگاه در جمعه هشتم شهریور 1387 و ساعت 14:53 |

دور افتاده ام از ديارم و در غربت مرگ آور  زندگي را مي جويم ...اما دريغ... دريغا كه آنچه در وطن نيافتم ،در هيچ جاي ديگر برايم يافتني نبود .گويي كه اين گوهر خواستني را،اگر در وطن نجويي ،در هيچ جاي ديگر نخواهي يافت ؛گوهر ناشناخته اي که خوشبختي نام دارد...

+ نوشته شده توسط پگاه در جمعه هشتم شهریور 1387 و ساعت 14:36 |

 بازگشت به آشيان

تو مرا زادي و با مهرت حياتم دادي!

مادر كهن روز من !فراموش نمي كنم كه در گهواره ي دستان خسته ي تو پرورش يافتم و هر روز در تو وبا تو زيستم وباليدم.

اما امروز از تو دورم در دياري غريب با مردماني ناآشنا وآييني ناخواستني...

مادر جان لحظه ي جدايي ،ديرينگي پيمانمان را از ياد بردم ،از اين عهد شكني تا پايان عمر خود را ملامت مي كنم...

من باز خواهم گشت با سينه اي كه هنوز مهر تو را فرياد مي كند با هر تپش ...و با چشماني كه باراني بودند در دوري تو...

من باز خواهم گشت ودر روز وصال دوباره تا ابد با هر قدم كه بر مي دارم ،بوسه اي بر مي گيرم از خاك پاكت كه گلگونه ي خون پاكان آراسته اش...

+ نوشته شده توسط پگاه در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 و ساعت 16:34 |

 

كودكي چه زود گذشت،كه در آن با كمترين ها خوشبخت بودم...

بهار جواني ام چه زود خزان شد،كه در آن هر چه كم بود عشق وشور راه گشا مي شد...

و اينك پيري فرارسيده است با انباني از حرف هاي نگفته ،بغض هاي مانده در گلو ، دردهايي كه اندوخته ي روزگار پيشين اند ،حسرت ونااميدي و همه ي چيزهايي كه بار ديگر مرا به سوي مادر مي خواند ،مادري كه به اندازه ي تمام روزهاي عمرت از او دور بوده ام ،به خاك...

+ نوشته شده توسط پگاه در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 و ساعت 13:11 |

 

1- خودكشي بزرگترين اعتراضيه كه يه نفر ميتونه نسبت به شرايط زندگيش بكنه...

خودكشي شكوه مند چون هميشه مرگ ما رو انتخاب مي كنه ولي اينبارما مرگ رو...

3- خودكشي ارزشمنده چون وقتي از همه چيز بريدي آخرين راه حله نجات بخش وآخرين سرمايه ي هرانسان ...

4-  خودكشي ساده ترين راه انتقامه از نزديكاني كه به اسم دلسوزي نگذاشتن اين دو روز بي برگشت عمرتو اونجوري كه ميخواي تلف كني...

5- خودكشي تنها راه براي ثانيه اي همراهي با زمان ،چون چه بخواهي وچه نخواهي زمان از تو جلو مي زنه ،اما خودكشي باعث ميشه يه لحظه براي زمان تصميم بگيري به قيمت جونت...

اما بگذار بگم اين موارد بيش از چهل روز تاريخ مصرف ندارن وبعد از چهل روز آدما طوري فراموشت كنن كه انگار از مادر زاده نشده بودي پس اگه حرف منو ميشنوي زيادي جو گير نشو اين دنيا از اوني كه فكرشو مي كني بي وفا تر پس خوش باش...

+ نوشته شده توسط پگاه در جمعه چهارم مرداد 1387 و ساعت 12:40 |

 

چقدر حقيرم وچه كوچك

در برابر اين عشق زميني

كه عشق آسماني در برابرش رنگ مي بازد

ومن چه ناجوانمردانه ناچارم

بر مزار اين عشق پرپر مويه كنم

اي مام وطن !

من چقدر تنها بر مزارت

بنالم ونعره كنم عشقم را

بنالم وخون گريه كنم

بنالم جان بسپارم

براي اولين هم آغوشي با نسيمي

كه براي نوازش خاك خونينت مي گذرد...

+ نوشته شده توسط پگاه در چهارشنبه دوم مرداد 1387 و ساعت 18:45 |

 

                        *                *                 *

شب خواب پدرش را ديد ،داشت از كنار كوچه باغ نزديك خانه يشان عبور مي كرد ؛صدايش كرد ،او هم برگشت وبه چشمهايش خيره شد ،نگاهش انقدر شيرين بود كه ميخواست آن لحظه تا ابد ادامه يابد .صبح كه بيدار شد ،رفت عكس پدرش را از روي تاقچه برداشت وبه آن خيره شد ولي آن كسي كه ديشب در خواب ديده بود بيشتر شبيه  كاوه بود تا پدرش ؛شايد دليلش اين بود كه او  حتي يك بار هم پدرش را نديده بود  و او از وقتي  خودش را شناخته،كاوه را پدر نداشته اش مي دانست.

                         *                 *                   *

وقتي به اداره رسيد ساعت ده بود، آ قاي صادقي توي راهرو داشت با يكي از كارمندان صحبت مي كرد ؛اما وقتي نگاهش به او افتاد سريع صحبتش را قطع كرد وگفت :

-صبح بخير آقاي علوي ....خوب ناهار رو هم با خانواده صرف مي كردين بعد تشريف مي آورديد...

ته دلش به زمين و زمان فحش مي داد :

مرديكه ...خودش هر روز دير مياد سر كار ...حالا آبروي منو مي بره شيطونه ميگه...

-حالا ديگه بفرماييد سر كارتون چند نفر از صبح اومدن منتظر شمان...

                         *                 *                    *

ساعت دو از آموزشگاه خارج شد ؛ پنجشنبه ها چون زودتر كارش تمام مي شد ،به آسايشگاه جانبازان شيميايي مي رفت ؛جايي كه دوستانش داشتند نفس هاي آخر را مي كشيدند ؛يكبار خورشيد را هم  آورد ،اما او با ديدن اين صحنه هاي دلخراش وشنيدن سرفه هاي خشك آزارنده تاب نياورد  و آنجا را ترك كرده بود.

                         *                 *                     *

داشت چرت ميزد  كه صداي در او را به خودش آورد .سريع خودش را مرتب كرد وگفت:

-بفرماييد داخل...

همان مردي بود كه ديروز عكس را آورد و از او خواسته بود ،صاحبش را پيدا كند .

-سلام خسته نباشيد...

-سلام عليكم ،بفرماييد بشينيد...

-در مورد عكسي كه ديروز آوردم مزاحم شدم ...

-بله ،يادم هست ...

-خوب توانستيد صاحب عكس را پيدا كنيد؟

-من نمي دونم با اين اطلاعات كم ميشه كاري كرد يا نه...

-راستش اين عكس رو برادر جانبازم  پيش از مرگش بهم داد ،اون خيلي به گردن من حق داشت ولي تا وقت مرگش از من كاري نخواسته بود ،به همين خاطر من تصميم دارم آخرين خواسته ي برادرم رو اجرا كنم . برادرم  به من گفت كه يكي از  جانبازا توي شهر  تهران نامه اي بهش داده وازش خواسته اونو به دست دوستش برسونه كه خونه شون توي  گيلانه و  توي اين عكس كنارش وايساده  ...من ديروز از تهران اومدم ؛تا صاحب عكسو پيدا كنم...

-خوب اسم گيرنده ي نامه چيه ؟

-مشكل همين جاست برادرم اسم  اون جانباز رو گفت اما ...

بغضي كه به زور در گلو نگهش داشته بود ،تركيد.بعد با صداي بريده بريده گفت:

-ديگه نتونست... ادامه بده... دستم رو ..فشرد و...جون داد ...هيچ وقت يادم نميره...

آقاي علوي كه انگار اصلا متوجه حال او نبود بي تفاوت پرسيد:

-خوب اسم اون جانباز چي بود ؟

مرد كه داشت به حال خودش باز مي گشت؛بعد از كمي مكث گفت:

-سينا رستگار

-خوب شما اينجا باشين من الان برمي گردم...

مرد با سر  حرف آقاي علوي را تاييد كرد  اما او بدون  توجه به عكس العمل طرف مقابلش، اتاق را ترك كرد .

بعد از نيم ساعت درحالي كه مرد از انتظار خسته شده بود ؛آقاي علوي وارد شد ،اما از علت تاخيرش هيچ  چيزي نگفت و معذرت خواهي هم نكرد .

- شما ميدونيد برادرتون كي سينا رستگارو ملاقات كرده؟

-دقيقا نميدونم ،اما احتمالا دو سه سال بعد از پايان جنگ بوده...چطور؟  چيزي شده؟

- اشتباه ميكنيد سينا رستگار  سه سال پيش از پايان جنگ شهيد شده...

-ممكن نيست ! يعني شما نميتونيد تو پيدا كردن دوست  آقاي رستگار به من كمك كنيد؟

حوصله ي جواب دادن نداشت ،مي خواست مرد را دست بسر كند.با خودش فكر ميكرد اين مرد از رفتار خوب او  سوء استفاده كرده ويك ساعت وقتش را گرفته است.

                         *                  *                  *

صندلي پلاستيكي را از زير سايه بان بيرون كشيد وگذاشت كنار قفس پرنده ها كه بالاي بوته ي گل سرخ روي ديوار نصب شده بود.دلش گرفته بود بيشتر از هميشه اما نميدانست دليلش چيست.مادرش آمد توي حياط وبا لحن مهربان هميشگي اش گفت:

-دخترم چيزي شده ؟

-نه...

-اگه دوست داري پاشو برو خونه ي عمو كاوه،چند بسته نون سنگك  آماده كردم ،گذاشتم تو يخچال اونارم براش ببر   ...

اين بهترين كاري بود كه ميتوانست بكند چون هميشه كاوه چيزي در چنته داشت كه حال او را عوض كند.

                      *                   *                     *

يك ساعتي مي شد كه به خانه رسيده بود و مثل پنجشنبه هاي ديگر  حالش خوش نبود ،وقتي از آسايشگاه مي آمد تا چند ساعت توي شوك بود ؛هيچ كس مثل او نمي توانست تلخي روزگار اهالي آسايشگاه را بفهمد ؛كساني كه با عشق تا پاي جان رفته بودند و اينك در لحظات شمارش معكوس نفس هايشان به پوچي رسيده بودند ؛هنوز هم  اگر درد مي گذاشت عاشق  بودند ،همه ي وجودشان عشق بود ؛اما دريغ كه درد لحظه اي امانشان نمي داد .در فكر بود كه صداي خورشيد را شنيد

-عمو كاوه كجايي ؟

-تو اتاقم صابخونه...

خورشيد پاكتي كه در دست داشت را توي فريزر گذاشت و توي اتاق خواب رفت.

-سلام عمو

كاوه در حاليكه از روي تخت بلند مي شد گفت :

-سلام ، شما كجا ،اينجا كجا؟

-عمو ! ميرما ...

-چي شده انقد نازك نارنجي شدي؟          ادامه دارد...

 

    

 

+ نوشته شده توسط پگاه در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 و ساعت 22:32 |

زندگي ! خسته ام ...

از تو،از اين سقوط پياپي

چگونه از تو بنالم؟

چگونه از تو شكوه كنم؟

كه تو تنها دارايي من در اين زمين خاكي هستي...

زندگي!

چگونه فرياد كنم عشقم را

كه نفرتي مرا احاطه كرده است...

هستي در اين لحظات چقدر ناتوان مي تپد

وچه آرام جان مي بازد...

در اين لحظاتي كه سخت  در غفلتيم

واسير دويدن هاي پي در پي

ولحظه ي آگاهيمان به گمانم ،تلخ ترين لحظه ي تاريخ  باشد

آن زمان كه مقصد دويدن هايمان را

ثانيه ي شكوهمند سقوط بيابيم....

+ نوشته شده توسط پگاه در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 و ساعت 17:11 |

     

هدايت يك نويسنده ي معترض است ؛اعتراض او عليه عقايدي است كه جامعه اي  كه او در آن زندگي مي كند فراگرفته،او در داستانهايش سعي دارد نفرتش را عليه اين اصول هر چه بيشتر نشان دهد .او در مخالفت با اعتقادي كه جهان را پست وكثيف مي داند ودر عين حال هم حريصانه به بهره برداري از لذتهايش مي پردازد ، نه تنها جهان را پست نمي شمارد كه آنرا مبنا قرار مي دهد وهر آنچه غير از آن را زاده ي توهم وخيال ميشمارد .او سعي دارد تزوير ورياي حاكم بر جامعه را آشكار كند و با حافظ در خواندن اين سرود همراهي كند :

زاهدان كاين جلوه در محراب و منبر مي كنند

                                                       چون به خلوت مي روند آن كار ديگر ميكنند

در داستان زني كه مردش را گم كرد ؛هدايت شرايط رواني يك زن ايراني را  تبيين مي كند و نشان مي دهد كه جو خرافه پرست و مرد سالار جامعه چگونه مي تواند از زن ايراني يك موجود ضعيف و مازوخيست بار بياورد .اين ماجرا تا آنجا ادامه پيدا ميكند كه زن بايد عشق را در خود بكشد .

در مجموعه ي سه قطره خون اعتراض هدايت در داستان طلب آمرزش به اوج خود مي رسد ؛آغاز داستان با نفرت نسبت به اعراب آغاز مي شود حكايت سه نفر را شرح مي دهد كه براي زيارت به كربلا ميروند و ادامه ي داستان، اعتراضي به فرهنگ خرافي مردم است. خواندن اين داستان را به شما توصيه ميكنم.

واما مجموعه ي سگ ولگرد وداستاني به همين نام در اين مجموعه كه همدردي هدايت را با موجودات زنده اي نشان مي دهد كه مورد ظلم انسان قرار گرفته اند ونوعي هويت بخشي به يك سگ ...داستان غمبار زندگي يك سگ ....

 

پس از معرفي مختصر اين داستان ها يادآور مي شوم كه نگارش  آثار هدايت را نمي توان با نگارش بوف كور و پختگي نثر آن مقايسه كرد ؛گر چه به نظرم داستان ساده زني كه مردش را گم كرد  ،نثر داستان به مراتب از دو مجموعه ي سگ ولگرد وسه قطره خون بهتر است.

+ نوشته شده توسط پگاه در شنبه بیست و نهم تیر 1387 و ساعت 15:27 |

شاعر شعر هستي خويشم

هيچ كس را دستي در قافيه شعر آزادم نيست

شعرم دلبسته ي اين و آن نيست

اما عاشق

شعرم رام نشدني است

اما آرام

نقاب از چهره سترده ام

وصورتك هاي پنهان،

در زير صورتكهاي دروغين را مينگرم

مينگرم  و مي يابم كه در دروغي بزرگ شناورم

دروغي كه زيستن نام دارد

و آنگاه چه بي رنگ است پيروزي

و چه خنده آور

و چه حقير است شكست 

براي مني كه در سرايش شعر هستي ام

اسير صورتكي به رنگ تنهايي شده ام

تنهايي عميقي كه در ازدحام نزديكان رقم ميخورد  

و من ميدانم كه روانم تا ابد محكوم به تنهايي است

به شناخته نشدن

به پرواز نكردن

به ماندن و باختن داشته ها و آرزوها

مني كه  اسيرم 

درچارچوب هاي قفس قوانين خشك محيط

و زمين پهناور را زمان برايم چه تنگ كرده است

كه راهي جز ماندن در اين قفس تنگ

و تحمل ميله هاي آهنينش بر روح لطيفم

 برايم نمانده

 مگر خداحافظي

خداحافظ...                                        

+ نوشته شده توسط پگاه در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 و ساعت 17:21 |

آن دورترها جايي كه ابرهاي سياه مي غريدند و پيش مي آمدند؛ كلاغها بر فراز درختان عريان قشقرقي برپا كرده بودند.

روي يك صندلي مندرس چوبي پيرزني روبروي پنجره نشسته بود وازپشت شيشه ي غبار آلود آسمان را نگاه ميكرد .باخودش مي پنداشت كه پاييز چقدر كسالت آورتر از گذشته است؛اما در آينده ي كوتاهي  كه در پيش رو داشت چيزي جز پاييز نمي يافت  وبه ياد مي آورد كه چگونه بهار زندگيش را صرف پاييز درخت هاي پير همسايه كرده است ؛ نميدانست بايد از آنچه بر زندگيش گذشته شاد باشد يا غمگين؟ مهم اين بود كه روزگار شادي ديگري برايش باقي نگذاشته بود و پشيماني هم به حالش سودي نداشت؛ خود را درگير خزاني مي يافت كه پاياني جز زمستان مرگ آور نداشت.

 به ياد روزگار جوانيش افتاد، سرشار از انرژي واميدوار به روزهاي آينده؛ اما گويي روزگار  برايش غريب ترين  سرنوشت را رقم زده بود .همه چيز از زمان ورود به خوابگاه دانشجويي و  آشناييش با مينو شروع شد،مينو خيلي سرزنده و اجتماعي بود برخلاف او كه هميشه دوست داشت در گوشه ي تنهاييش بنشيند ، كتاب بخواند وگاهي هم كه سر ذوق بود، چيزي بنويسد.اين دوستي كه در آغاز برايش چندان مهم به نظر نمي رسيد به شدت زندگيش را تحت تاثير قرار داد؛تا جايي كه سرنوشت او را رقم زد .با گذشت زمان وبيشتر به اصرار مينو خيلي صميمي شدند.هر روز در وقت آزادي در پايان كلاس ها دست مي داد با هم به پارك مي رفتند ،گاهي سينما و تفريحات ساده اي كه معمولا براي هر دانشجويي وجود داشت.تا اينكه براي تعطيلات تابستان از هم خداحافظي كردند و ارتباطشان براي مدتي قطع شد .بعد از تعطيلات با مينو تماس گرفت تا همديگر را در پارك نزديك دانشگاه ببينند . ساعت ده صبح بعد از پايان كلاس، خودش را به پارك رساند. اما مينو هنوز نيامده بود ،بالاخره مينو بعد از نيم ساعت تاخير رسيد ، با اينكه از تاخير مينو ناراحت شده بود اما با ديدن مينو ناراحتيش را فراموش كرد .مينو خيلي عوض شده بود ،پاي چشمهايش گود رفته بود وكمي لاغر شده بود.ديگر از لبخندي كه هميشه روي لبش ديده مي شد خبري نبود ؛هر چه سعي كرد با شوخي تبسمي به لب او بنشاند ،بي فايده بود .در اين مدت سكوت تنها پاسخي بود كه هنگام سوال از دليل اين همه تغيير از مينو مي گرفت.در اين مدت او را در دانشگاه نمي ديد و او شب ها هم دير وقت به خوابگاه مي آمد و از اين بابت هميشه با انتظامات خوابگاه دعوايش مي شد ؛ اما هر بار كه دليل  اين تاخيرها را از او ميپرسيد طفره ميرفت .

تا اينكه يكروز تصميم گرفت  با مينو همراه شود تا به دليل رفتارهاي او پي ببرد ؛مينو هم گرچه چندان با اين كار موافق نبود اما وقتي اصرار او را ديد ، ديگر چيزي نگفت .يك روز عصر با هم به راه افتادند،اول به گل فروشي رفتند و يك دسته بزرگ گل سرخ خريدند وبعد سوار تاكسي شدند ومينوآدرسي را كه نوشته بود به دست راننده داد وماشين به راه افتاد؛ماشين در هر خيابان كه مي پيچيد فكري به سرش مي زد ؛هنوز نمي دانست مينو او را با خودش به كجا مي برد.بعد از طي مسير نسبتاً طولاني ماشين جلوي مجتمع  بزرگي ايستاد ،سريع به تابلوي سر در ساختمان نگاه كرد؛آنگاه ناباورانه به چشمان پر فروغ مينو چشم دوخت اما چيزي نگفت شايد اصلاً نمي دانست بايد چه بگويد.پشت سر مينو به راه افتاد در حاليكه عطر روح نواز گل سرخ  در هوا پراكنده مي شد آن دو وارد دفتر ساده اي شدند .مينو جلو رفت وخانمي كه ظاهراً مدير مجتمع بود از او استقبال كرد ؛او هم جلو رفت وبا آن خانم دست داد. 

مينو گفت : تيوانا دوستم رو به شما معرفي مي كنم  ...

 

آن خانم  به او  كرد و گفت : من هم  نيكداد هستم مدير بخش مرا قبت از سالمندان...

بعد نگاهي به گل ها كرد و گفت:زحمت كشيديد ...

بعد با هم به محل آسايشگاه رفتند.

خاطرات آنروز روشنتر از روز در برابر چشمانش ظاهر مي شد.

                                                   *       *       *

 حضور در خانه ي سالمندان روحش را زخمي كرد تا به حال اين همه رنج را احساس نكرده بود ، در برابر چشمانش كساني را ديد كه همه ي دردهاي عالم آزارشان مي داد ؛ بيماري هاي جسمي ، بي كسي و تنهايي درست در زمانيكه آنها به محبت بيشتري نياز داشتند ،بي وفايي فرزندان واز همه تلخ تراينكه اهالي اينجا با تك تك سلول هايشان مرگ را عاشقانه انتظار مي كشيدند ؛ چون زندگي را آنقدر تلخ يافته بودند كه شيرين ترين حادثه ي ممكن در پيش رويشان  مرگ  بود.

پيش از اين زندگي را دويدني بي وقفه شناخته بود ، اما حالا با اين پرسش روبرو شده بود ،آدمي  به كدام سو مي دويد؟ براي رسيدن به كدام لحظه اينقدر تقلي مي كرد؟سقوط؟                                                      همه ي غم هاي عالم  روي دوشش سنگيني ميكرد. چقدر سخت بود ديدن آدمهايي كه عمري دويده بودند و اينك روزگار بي وفا يادشان را از خاطرها برده بود . حضور در خانه ي سالمندان تصوير جديدي از انسان در برابر ديدگانش گشود؛آدمي چقدر تنها بود .

او بر خلاف ساير اهالي آسايشگاه با ميل خودش آمده بود،از هفته اي يك روز شروع شد تا اينكه بالاخره با پايان يافتن دانشگاه به جاي ادامه تحصيل جوانيش را وقف پيري كرد.اما حالا مجبور به زندگي در آسايشگاه بود...جايي كه دردهاي متفاوتي داشت درداينجا درد خمودگي بود ،درد سكوت،درد خاموشي ودرد تنهايي....

از روي صندلي چوبي بلند شد اما در دلش فرياد زد: "اينجا آخر خطه.... اينجا گور انسانيته...."

                                                                                             "تمام"

+ نوشته شده توسط پگاه در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 و ساعت 19:1 |